من باید بروم
اما به کجا
شاید جایی که
هیچکس نباشد
تا
نگاه سرد را بیاورد
و
من را به نگاهی سرد
آواره ی اینجا کند

فقط چهار سال زمینی نفس کشید
فلج بود
به شدت مریض
اون وقت بازی با عروسکایی که...
ببخشید اون اصلا عروسک نداشت
پدرش اونو جای پارک و شهر بازی میبردش دکتر
یک روز پدر دیگه خسته شده بود و گفت:
خدایا دیگه خسته شدم یا بگیرش یا خوبش کون...
وقتی که حرف رو شنید
خیلی طول نکشید
دختر بچه تصمیم خودش رو گرفت
که دیگه از اون به بعد نفس هم نکشه
خدایا سهم اون دختر از این دنیا چی بود؟

پیچک کنج حیاط می داند
زندگی؟
فاخته ی لب بام می داند
زندگی؟
من آدم هیچ نفهمیدم از این گذر ثانیه ها
شاید آن پیچک و آن فاخته هم گذر ثانیه ها را نمی فهمند

و به زندگی کردنم فکر میکنم
به زندگیی که نکردم
به خدایی که نشناخته ام
سیاهی روشن می شود
نوری می تابد
ندایی می آید
وجودم می جوشد
زندگی ام آغاز می شود
