تبليغاتX
بیراهه ای در آفتاب






بیراهه ای در آفتاب
بگذار پنجره را به رویت بگشایم
اینجا

من باید بروم

اما به کجا

شاید جایی که

هیچکس نباشد

تا

نگاه سرد را بیاورد

و

من را به نگاهی سرد

آواره ی اینجا کند

 

اینجا

نوشته شده توسط بیراهه در ساعت 7:37 PM | لينک |

سیاه ولی آزادی
یه دختر بچه

فقط چهار سال زمینی نفس کشید

فلج بود

به شدت مریض

اون وقت بازی با عروسکایی که...

ببخشید  اون اصلا عروسک نداشت

پدرش اونو جای پارک و شهر بازی میبردش دکتر

یک روز پدر دیگه خسته شده بود و گفت:

خدایا دیگه خسته شدم یا بگیرش یا خوبش کون...

وقتی که حرف رو شنید

خیلی طول نکشید

 دختر بچه تصمیم خودش رو گرفت

که دیگه از اون به بعد نفس هم نکشه 

 

 

خدایا سهم اون دختر از این دنیا چی بود؟

 

نوشته شده توسط بیراهه در ساعت 0:8 AM | لينک |

زندگی؟
زندگی؟

پیچک کنج حیاط می داند

زندگی؟

فاخته ی لب بام می داند

زندگی؟

من آدم هیچ نفهمیدم از این گذر ثانیه ها

شاید آن پیچک و آن فاخته هم گذر ثانیه ها را نمی فهمند

fakhte

نوشته شده توسط بیراهه در ساعت 2:6 PM | لينک |

روی خورشید یک کاغذ سیاه چسبانده ام
چمباتمه میزنم کنار تنهایی

و به زندگی کردنم فکر میکنم

به زندگیی که نکردم

به خدایی که نشناخته ام

سیاهی روشن می شود

نوری می تابد

ندایی  می آید

وجودم می جوشد

زندگی ام آغاز می شود

 

نوشته شده توسط بیراهه در ساعت 6:7 AM | لينک |